اندیشه تازه ؛ بله این حای خالی درد می کند، لای روزنامه ها، درد می کشد در جای خالی آن بهرام نوائی که اصفهان و اتریش تا ایران و رشت بر تاریخ ژونالیستی کشور خط کشید، آه درد می کشد، جای قاب عکس روی طاقچه درد می کشد.
پدر ورزشی نویسی ایران، مرد با سواد و فهیم در عرصه قلم فرسایی های فکورانه، به همین سادگی رفت در لابلای ابرها، دوازده سال سنگ قبر سرد با ما سخن می گوید، سنگی که درد می کشد، به هر جای این خانه نگاه می کنی ۱۲ سال است که درد می کشد و دخترش مریم نوایی بیشتر از هر کسی می داند که آغوش دخترانه اش چقدر برای شانه پدر درد می کشد و نوید بابا می داند که چقدر پشت و تکیه گاهش درد می کشد، بهرام نوایی فقط یک تصویر یا اسم و چند بریده ی روزنامه نبود، او به تنهایی یک قسمت از فرهنگ ایران بود و همه جای این قلبم درد می کشد، وقتی که می بینم بعد ۱۲ سال او در آرامستان در سکوت خوابیده است و هنوز ما روزنامه نگاران به سراغش نرفته ایم، بهرام نوایی عاشقانه و عارفانه زندگی کرد و مفهوم آزادگی را برای ما ترجمه کرد و رفت چنان سبک بال که گویا خواست به ما بگوید که چطور در آسمان خیالمان رنگین کمان بکشیم و چنان ما در این ضیافت تنهایی، رها کرد که قلب مان به هزار گلوله نبودنش سوراخ سوراخ است.








ثبت دیدگاه